خاطرات اولين روزها
پسر گل ماماني روزهاي اول زندگيش همش خواب بود ولي به جاش شبا تا دلتون بخواد بيدار بود و همين باعث ميشد ماماني روزا تا ساعت يك بعداز ظهر بخوابم . البته مامان بزرگ نازنينش هم شبا كلي بيداري مي كشيد و تا دوازده روزگي زحمت اصلي گردن مامان بزرگي بود . همه ميگفتن بايد قبل از يك و نيم ماهكي ختنه بشه و ما علي رغم ميل باطني آريا را بيست و پنج روزگي به قول دكتر اميني مسلمون كرديم . بچم اون شب خيلي اذيت شد و من تا صبح نخوابيم ، مبادا پسر گلم خونريزي داشته باشه ولي طي روزهاي بعد بهتر شد . كوچولوي مامان از همون نوزادي چيزاي قلابي را دوست نداشت و پستونكش را با نوك زبونش مينداخت بيرون ، ولي خدا را شكر شيشه خوب مي خورد و ما شبهايي كه اذيت مي...
نویسنده :
طیبه توکلی
8:30








